|
باز در کلبه ی عشق عکس تو مرا ابری کرد.عکس تو خنده به لب داشت ولی اشک چشم مرا جاری کرد + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 توسط ماه کوچولو |
من بیتو یک بوسه ی فراموش شده ام؛ یک شعر پر از غلط؛ یک پرنده ی بیآسمان؛ یک نسیم سرگردان؛ یک رویای نا تمام + نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 توسط ماه کوچولو |
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 توسط ماه کوچولو |
---
روز ولنتاین مصادف با 25 بهمن ماه ( 14 فوریه ) است که روز عشق و محبت نامیده شده و در این روز دخترها و پسرها به همدیگر هدیه میدهند تا عشق و علاقه خود را به یکدیگر به نحوی ابراز کنند… هدایای این روز معمولا آب نباتهای فانتزی(البته منظور همون کاکائو بوده به خاطر اینکه تهاجم فرهنگی نشه به جای واژه نامانوس کاکائو از آبنبات استفاده شده)، کارتهای نقاشی شده( این هم همون کارت پستال بوده)، طلا جواهرات سنگهای قیمتی عروسکهایی به شکل قلب و خرسهای کوچک و این قبیل کادوهاست…
این هدایا فقط بین جوانها رد و بدل نمی شود بلکه در سرتاسر دنیا، انسانها این هدایا را به کسانی که دوستشان دارند، اعضای فامیل و … هدیه می دهند تا محبت خود را نسبت به آنها ابراز کنند (البته به غیر از ایران که همه در موقع مرگ هم فقط به فکر همدیگر می افتند) + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 توسط ماه کوچولو |
منتظرت هستم.. زيرا مي دانم تو به سوي من باز خواهي گشت . با همه قدرت خود اين انتظار تلخ را تحمل خواهم كرد . زيرا مي دانم اگر جسم تو مراجعت نكند ، قلبت و روحت به سوي من به سوي عشق ابدي و جاودانش، خواهد شتافت قلبي كه خاطره ها و نگاه ها براي ابد در آن مدفون است و با هر ضربان خود آن ها را نيز به حركت در مي آورد منتظر هستم و در هر بهار و هر تابستان ...... در هر گوشه و كنار .....انتظارمی کشم .... . تا كساني كه دل خود را نزد تو سپردند از تو پس بگیرند وكم كم از تو دور شوند و گرد و غبار از خاطراتت كنار رود . و به ياد من و گذشته من بيفتي و به ياد عهد ها و پيمان که ما را به آينده روشن اميدوار مي ساخت . انتظار مي كشم و به آن ها كه لبخند پيروزمندانه اي از اين جدايي ما بر لب زدند مي گويم : من هنوز منتظرم زيرا روح او متعلق به من است . من هنوز منتظرم....... زيرا چشمان او به جز ديدگان من كسي ديگر را نمي بيند . منتظرم چون كه حتي مرگ هم نمي تواند ما را از هم جدا كند . زيرا هنوز قلب هاي ما با خاطرات گذشته هم چنان با يك آهنگ موزون مي طپد .... آه چه زیباست طنین دل انگیز طپش قلب من وتو که اینبار با هم و همصدا سرود " ما " سر می دهد.... + نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 توسط ماه کوچولو |
مجبورم نکن بگم به تو هیچ حسی ندارم آخه این دروغه امـا دیـگه چـاره ای ندارم باز دوباره تنــهایـــــی و شــب و سـکوتت بـاز دوبــــــاره یـــاد تــــو و غـــم نبـــودت باز دوباره بهت می گم تنهام گــــذاشتی رفتی و این بغض و توی صدام گذاشتی مـی خوام بهــت بگم پیشم بمون امـــــا نــمی شه مـــی خوام بهـــت بگم نرو ، نرو مگه چی می شه بعد تو پرســـه می زنم شبای ســــردو خســته رو تــــو رفتی و مـــنو حســـت کشـــته ، گفــتم نـــرو
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387 توسط ماه کوچولو |
من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر.من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني،
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387 توسط ماه کوچولو |
در آغوشم بگیر بگذار برای آخرین بار گرمی دستت را حس كنم
و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز كنم
نگاهم كن و التماسم را در چشمانم بخوان
قلبم به پایت افتاده است نرو
لرزش دستانم و سستی قدمهایم را نظاره كن
تنها تو را می خواهم بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم
و بگذار دوباره در آغوشت به خواب روم
نرو.....
نگذار دوباره تنها شوم....
نرو.. + نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387 توسط ماه کوچولو |
هنوز حرف هایم تمام نشده
کلمات در دهانم ماسیده و....
هنگام خداحافظی است
حرفهای نگفته را زیر زبانم مزه مزه می کنم
و به سختی همه شان را فرو میدهم
یک لیوان آب شاید کمکم کند
تا احساس خفگی رهایم کند
لبخند میزنم
می بوسمت
و کلمه خدانگهدار را
آرام هجی می کنم
هربارو هربار...این قصه تکراری را
مرور می کنم و
پشت تمام پنجره های باران خورده
رفتنت را
به نظاره می نشینم و
با لبی خاموش
لیوان های آب را
پشت سر هم فرو میدهم
برای قورت دادن
تمام کلماتی که نوک زبانم بودو
مجال نیافتم به گوشت برسانم!!
باز تصویر کودکی های از دست رفته
پیش چشمانم می رقصد
و ناگهان چقدر دلم برای روزهای
سرخوشی تنگ می شود
صدای پای کودکی هایم
در گوشم میپیچد
صدای قهقهه های بی تعارف
صدای پاهای کوچکم
که دنبال قدم های باد می دویدم
و صدای هق هق گریه هایم
وقتی دل نازکم
از چیزی می گرفت
به اندازه همه روزهای زندگی ام
دلتنگ خانه مادربزرگ هستم و
شیطنت های بی بهانه
رقصیدن با شعرهای من درآوردی
قایم باشک پشت درختان و
گاز زدن به هندوانه هایی که
دستان مهربان مادربزرگ
برایم قاچ کرده بود
دلم برای روزهایی که شکستن
نوک مدادم بزرگترین غمم
بود تنگ شده...
دلم تمام آن دغدغه های خوش کودکی را
می خواهد و دل خوشی های ساده رنگارنگ
چقدر از آن روزها گذشته
نمی دانم
فقط می دانم
دلم میخواهد یک بار دیگر
در همان حیاط خانه مادربزرگ بایستم
و همه خاطرات رنگ ورو رفته را مرور کنم
شاید گوشه ای از روح من
در آن حیاط هنگام قایم باشک
گم شده باشد!
هنوز هم حرفهای نگفته دارم....و چه فایده؟
حیف که مادربزرگ دوباره برنمیگردد
حیف که روح من پریشان است
حیف که ثانیه ها به عقب برنمیگردند
حیف که مجالی نیست....
حیف که کسی مرا درک نمیکند...
حیف که تو زود رفتی
وتنهایی باز هم تنها شد
حیف که همه چیز گذشت...
به همین راحتی + نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 توسط ماه کوچولو |
دیر زمانیست که دیگر حرفهایم رو به تمامی گذاشته و از عاشقی جز تکرار را به خاطر نمی آورم! + نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 توسط ماه کوچولو |
|