|
دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود . + نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 توسط ماه کوچولو |
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
بگذار به بالای بلند تو ببالم + نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 توسط ماه کوچولو |
زن ، شاهکار خلقت از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت. فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟ خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟ او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد. باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند. باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند. باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود. بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند. و شش جفت دست داشته باشد. فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد. گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟ خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند. -این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها. خداوند سری تکان داد و فرمود : بله. یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید، از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان. یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !! و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند، بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد. فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد. این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید . خداوند فرمود : نمی شود !! چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم. از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد. فرشته نزدیک شد و به زن دست زد. اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی . بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد . فرشته پرسید : فکر هم می تواند بکند ؟ خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد . آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد. ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید. خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نیست، اشک است. فرشته پرسید : اشک دیگر چیست ؟ خداوند گفت : اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش. فرشته متاثر شد. شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا" حیرت انگیزند. زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند. همواره بچه ها را به دندان می کشند. سختی ها را بهتر تحمل می کنند. بار زندگی را به دوش می کشند، ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند. وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند. وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند. وقتی خوشحالند گریه می کنند. و وقتی عصبانی اند می خندند. برای آنچه باور دارند می جنگند. در مقابل بی عدالتی می ایستند. وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند. بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند. برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند. بدون قید و شرط دوست می دارند. وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند. در مرگ یک دوست، دل شان می شکند. در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند، با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند. آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید. قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند خداوند گفت : این مخلوق عظیم فقط یك عیب دارد فرشته پرسید : چه عیبی ؟ خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 توسط ماه کوچولو |
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 توسط ماه کوچولو |
آنگاه که خنده بر لبت میمیرد
چون جمعه پاییز دلم میگیرد دیروز به چشمان تو گفتم که برو امروز دلم بهانه ات میگیرد اين را بـــــه ياد بسپـــــار يک نفر ... يک جايي ... تمام روياهاش لبخند توست ... و زماني که به تو فکر مي کنه ... ....احساس مي کنه که زندگي واقعا با ارزشه .... پس هر گاه احساس تنهايي کردي ... اين حقيقت رو به خاطر داشته باش ... ...يک نفر.... ...يک جايي ... ....در حال فکر کردن به توست + نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 توسط ماه کوچولو |
لیلی زیر درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد. عاشق شد و گل داد. سرخ سرخ. گل ها انار شدند. داغ داغ. هر اناری هزار تا دانه داشت. دانه ها عاشق بودند. دانه ها توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت. خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید. + نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388 توسط ماه کوچولو |
بي وفا جاي تو هنوز در قلبم است ! کجايي که ببيني دلم در انتظار ديدن تو است ؟ بي وفا قلبم تا ابد براي تو است ، عشقم تا آخرش به نام تو است ! کجايي که ببيني دلم براي تو پر پر ميزند! کجا رفتي ؟ هنوز در حال سوختنم ، کجايي که ببيني ميخواهم براي تو بميرم ! راستي معناي وفا را ياد گرفتي يا هنوز مثل گذشته ميخواهي قلبم را بشکني! حالا که آمدي با ما مهربان باش ، به من آرامش بده ، با ما وفادار باش ! آن لحظه که آمدي انتظار اين را نداشتي که ببيني هنوز به پاي تو نشسته ام ، هنوز با خاطرات تو زندگي ميکنم ، هنوز دلم به چشمهاي زيباي تو خوش است ، که به آن نگاه کنم ، بگويم فداي تو عزيزم ، دوستت دارم اي بهترينم ! نه فکر نکنم که باور کرده باشي هنوز تو را سرپناه لحظه هاي بي کسي ميدانم ! از آن لحظه که تو رفتي ، تا اين لحظه که آمدي آرام نبودم ، راستش را بخواهي در کوچه باغهاي زندگي در جستجوي تو بودم ، هيچگاه خسته نشدم از اينکه آنقدر گشتم و گشتم و تو را نديدم ! تو اي بي وفا کجا بودي ؟ نه نميخواهم باور کنم که در آغوش کسي ديگر بودي! بگذار آنچه که در دلم است حقيقت داشته باش ، تو يک جاي خوب بودي ، تو نيز در انتظار بازگشتي دوباره بودي ! بي وفا کجا بودي که ببيني هر گاه دلم ميگرفت به آنجا ميرفتم که هميشه با هم قرار ميگذاشتيم ، آنجا مينشستم ، يک گل از شاخه ميچيدم و جاي تو ميگذاشتم و با آن گل درد دل ميکردم ، ميگفتم گل من ، عزيز دل من ، ميفهمي که چقدر دوستت دارم ؟هر که از آنجا رد ميشد به من نمي گفت عاشقم ، ميگفت اين بيچاره ديوانه است! بي وفا به خاطر تو همه به من گفتند ديوانه ام ، اما هيچکس نفهميد که من ديوانه تو هستم! حالا که آمدي اول از همه وفاداري را برايم معنا کن زيرا من ديگر طاقت بي وفايي را ندارم! + نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388 توسط ماه کوچولو |
و براي درختاني که ميزبان پرنده ها هستند، مي خوانيم. اين ترانه پرشور را دريا جور ديگر مي سراييد و گل جور ديگر. من ترانه زندگي را از دهان کوه و باد و باران بارها شنيده ام. من در خلوت يک غروب رد پاي زندگي را در صداي يک گل مريم ديده ام. زندگي يک ترانه ي دلنشين و صميمي است. وقتي مي خندي من طنين اين ترانه ي زيبا را مي شنوم. وقتي گريه مي کني من برق زندگي را در اشکهايت مي بينم. من هر روز با زندگي در خيابان هاي شلوغ شهر احوالپرسي مي کنم. گاهي زندگي روي طاقچه اتاقم مي نشيند، گاهي بر سجاده ام گلاب مي پاشد و گاهي ديگر از پشت پنجره قلبم به من نگاه مي کند. ديروز کسي از من پرسيد زندگي چيست؟ يک کوهستان پر ابهت؟ يک رود پيچاپيچ؟ يا باغي پر از شعله هاي سوسن و اقاقي؟ گفتم پدرم مي گويد، زندگي دري است که به سمت دوست گشوده مي شود. من مي گويم زندگي يعني تو. وقتي تو حرف مي زني ترانه زندگي به گوش همه ي گياهان و آبها مي رسد. وقتي تو نگاه مي کني، سنگهاي فرسوده و سياه هم نوراني مي شوند و لب به آواز باز ميکنند. زندگي کوچه اي است که اولين بار تو را در آن ديدم. زندگي سلامي است که اولين بار به سوي تو فرستادم. زندگي يعني زيستن در حياطي که تو هر روز صبح بر لب حوض آن مي نشيني و براي ماهي هاي قرمز قصه ي مواج دريا را مي گويي. زندگي درختي تناور است که نام تو را دو لک لک عاشق روي آن نوشته اند. زندگي يک ترانه قديمي است که ما هر روز آن را در دفترچه ي يادداشتمان کنار کلمه عشق مي نويسيم. + نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388 توسط ماه کوچولو |
|